تبليغاتX
فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند ...
قالب وبلاگ

فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند ...
مانده ای در حسرت نا گفته ها
دلم گرفته. دعا کنید پیش نیاد اون چیزی که نباید پیش بیاد

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:15 ] [ یکی مثل من ]
ديروز صبح چشمم رو که باز کردم طبق عادت گوشي موبايلم رو چک کردم که ديدم يک پيام دارم با اين مضمون: مشترک گرامي تولدتان مبارک همراه اول همراه لحظه هاي خوش شما، از اونجايي که شب قبل خونه ي عمه بودم و همونجا خوابيده بودم به دختر عمه گفتم باز به همراه اول که يه پيام تبريک ميفرسته. خب ديروز تا عصر چند تا پيام تبريک ديگه از دوستان داشتم و عصر به بهانه ي تولد من يکي دو ساعتي رفتيم پل زمان خان. شب خواهر کوچيکه با نامزدش برام يه کيک تولد خريده بودن و ساعت ۱۲ شب يه جشن کوچيک گرفتيم و اين جوري شد که من ۳۰ ساله شدم.

اما ديشب جشن تولد دير موقع من رو ياد تولد ۲۰ سالگي ام که اون هم ساعت ۱۱ شب بود انداخت. با اين تفاوت که مهموناي ديشب اصلا اون سال براي خانواده ي ما  وجود نداشتند (بهمن، مهشيد، محمد حسين).

روزهاي تولدم قبل از ۲۰ سالگي خيلي برام مهم نبود چون گذشت عمرم خيلي مشخص نبود چند سال اول خوشحال از اينکه دارم بزرگ ميشم و چند سالي هم خوشحال از اينکه زودتر اين سالها داره تموم ميشه.

 الان دارم به اين فکر ميکنم  دهه‌ي سوم عمرم رو چطوري گذروندم. آيا گذشت عمر برام خوشحال کننده بود يا دلگير کننده. دارم فکر ميکنم که اين ۱۰ سال شايد دوران طلايي زندگي هرکسي ميتونه باشه چون آدم توي اين ۱۰ سال ميتونه شان خودش رو توي خانواده و جامعه نعيين کنه. من شايد در قياس با دهه‌ي دوم عمرم خودم  رو تونستم بالا بکشم و تقريبا يه آدم ديگه بشم اما فکر که ميکنم ميبينم شايد اگه تلاش بيشتر يا شانس بهتر داشتم ميتونستم ترقي و رشد بيشتري داشته باشم . نميدونم الان که آغاز دهه‌ي چهارم زندگيمه بايد بيشترين تلاشم براي چي باشه. يه زماني فکر ميکردم اگه من يک زن بالاي ۳۰ سال بشم حتما ميتونم بدون اينکه مورد سرزنش کسي باشم براي خودم تصميم بگيرم و مستقل باشم اما الان که کم کم دارم اين شرط سني رو پيدا ميکنم واقعا ميتونم اوني باشم که خودم دلم ميخواد؟

 

[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 11:25 ] [ یکی مثل من ]

مطالبی که دیروز نوشته شد اما ثبت نشد

(دوباره شب عيد شد و ما طبق معمول هر سال تا خود سال تحويل کار داريم. امسال که ديگه دو شيفت کار کردن من و مقدمات نامزدي خواهر کوچيکه بيشتر از هر سال دقيقه نودي شديم. از اتفاقات اين روزها که براتون بگم اينه که روز پنجشنبه کار رنگ خونه تمام شد اما از اونجايي که من چيزي نخريده بودم( که البته هنوزم نخريدم) با خواهر کوچيکه رفتيم خريد و در اصل کار خونه از جمعه صبح شروع شد. تميز کردن گچ و خاک جمع شده روز زمين و در و ديوار کلي از وقتمون رو گرفت. بعد هم خالي کردن آشپزخونه و انتقال همه ي وسايل به سالن. نا گفته نمونه که در حين تميز کردن متوجه شديم که قراره فردا شب(يعني امشب) فاميل داماد بيان براي شيريني خوران .حالا خودتون فکر کنيد وضعيت ما چي بوده. خلاصه کلي کارها با هم قاطي شده. بنده خدا آقاي پرده دوز که اومده بود پرده نصب کنه وقتي اوضاع خونه ي ما رو ديد گفت يعني تا فردا اينها همه جمع ميشه؟

خب فعلا من مي خوام از بند جيم استفاده کنم که با خواهر کوچيکه بريم براي خريد لباس.)

پینوشت۱: بالاخره خونه مرتب شد و جشن شیرینی خوران به خوبی انجام شد

پینوشت۲: یک سال دیگه با همه ی خوبی ها و بدی هاش گذشت. راستش فکر که میکنم میبینم که خدا را شکر سال ۹۰ منهای یکی دو تا اتفاق ناخوشایندی که برای دایی و آقاجونم رخ داد سال خیلی خوبی برام بود. سال پر از مسافرت و گردش سالی که با اینکه مشغله ی کاری زیادی داشتم اما تعداد روزهای خوبش خیلی زیاد بود و من از این بابت خدا را شاکرم. امیدوارم سالی که پیش رو داریم برای همه و برای من سال خوب و پر از شادی و برکت باشه. دعا میکنم و دعا کنید که همه و مخصوصا این آبجی کوچیکه ی ما خوشبخت بشن.

پینوشت آخر: سال نو مبارک

[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 11:41 ] [ یکی مثل من ]
چند سالی میشه که توی فامیلمون هیچ جشن نامزدی و ازدواج نداشتیم. تقریبا همه ی دختر و پسرای فامیل به سن ازدواج رسیدن و با اینکه گاها موضوع ازدواج مطرح میشه اما نمیدونم که چرا هیچ کس هیچ اقدامی نمیکنه. بزرگترها میگن دیگه از ما گذشته کوچکتر ها هم میگن بزرگترها مقدم تر هستند.

چند شب پیش یکی از همسایه های قدیمی اومدن خونه ی ما برای خواستگاری خواهر کوچیکه. از اونجایی که خواهرم قصد ازدواج نداشت اصلا نمیخواست با پسرشون صحبت کنه اما بعد از اصرار آقا و خانم همسایه دختر و پسر برای چند دقیقه ای با هم صحبت کردند و تازه اونجا بود که خواهرم متوجه شد که این آقا پسر چند سالی هست خواستگارشه و گویا منتظر بوده که سربازیش تموم بشه تا بتونه برای خواستگاری پا پیش بذاره. 

حالا از یک طرف خواهرم میگه من فعلا قصد ازدواج ندارم و از طرف دیگه چون خانواده پسره خانواده ی خوبی هستند بابام دلش نمیاد که جواب رد بهشون بده و همین باعث شده فکر خواهر کوچیکه رو مشغول کنه. اینجاست که آدم دلش می خواد که یه کمی علم غیب داشته باشه و بتونه آینده رو پیش بینی کنه تا این چنین تصمیم گیری ها رو راحت پشت سر بگذاره.

امیدوارم عاقبت همه ختم به خیر بشه 

[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 14:34 ] [ یکی مثل من ]
اول نوشت: عرض به حضورتون که روز پنج شنبه همچین غیرتی شده بودم که بیام و آپدیت کنم و بعد از کلی نوشتن وقتی اومدم مطلب رو ثبت کنم دیدم داد و هوار همکارام بالا رفته که چرا اینترنت قطع شده و... که بعد از پیگیری و تماس با پاپ نت متوجه شدیم مشکل از مخابراته و تا روز شنبه اینترنت قطعه.(گفته باشم این قضیه اصلا ربطی به شانس من نداره ها

 دوم نوشت: دکی از روز چهارشنبه به مدت یک هفته رفته مسافرت و من خوشحاااال. روز چهارشنبه که بعد از شرکت رفتم خونه به خواهرم گفتم آخیش حس اون موقعه ها که امتحان آخرم تموم میشد رو دارم. البته این دکی که من رو راحت نمیگذاره قراره فردا که روز تعطیلهبرم مطب برای تحویل گرفتن تجهیزات جدید.

سوم نوشت: به دلیل شغل شوهر خواهرم که در ماه ۱۵ شب شیفت شبه من موظف شدم این ۱۵ شب رو به شغل سوم (یعنی پاسبانی) مشغول شوم. که دیگه دیشب شب آخر شیفتم بود و امشبم اگه خدا بخواد میرم خونمون. مامانم بنده خدا دیگه از بس که من رو نمیبینه بعضی وقتا دلش برام تنگ میشه.

آخر نوشت: امیدوارم اینترنت قطع نشه

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 14:47 ] [ یکی مثل من ]
خب از اتفاقات اين روزها و حس و حالمون بچه ها توي وبشون به تفسير نوشتند و من فقط ميتونم بگم كه خدايا شكرت.

حال كلي خودم هم بد نيست يه جورايي خودم رو به شرايطي كه دارم وفق دادم تا اينكه در آينده چه پيش آيد....

[ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 13:37 ] [ یکی مثل من ]

شب یلدای امسال باز قرعه به نام ما بود که خونه  ی ما دور هم جمع بشیم. مراسم شب یلدا از ساعت ۹:۳۰ شب شروع شد. امسال اما حس فال گرفتن و شوخی و خنده ی سال قبل نبود. تنها کاری که کردیم گرفتن چندین عکس با دوربین جدید پسر خاله بود. و البته خانوم ها هم از فرصت دور هم بودن استفاده کردند و برای آش نذری خاله بزرگه سبزی پاک کردند.

و شب یلدای امسال هم اینگونه به پایان رسید

[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 9:18 ] [ یکی مثل من ]

اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سـیــاه
می خواهم روی چهـــره ام خـط بکشـم
تا به جــــرم زیبایی در قـــــفس نیفتم.

یک ضربـــدر هم روی قلبـــم تا به هوس هم نیفتم !
یک مداد پاک کن بده برای محـو لـب ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!


یک بیلـچــه، تا تمام غرایز زنـــانه را از ریشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشـت می روم گویا!


صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه می زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!

تو را به خدا....اگر جایی دیدی حقــی می فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !


و سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکــــــــارت بخر به شکل گردنبند
بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:


من یـک انسانم

من هنوز یک انسـانم

من هر روز یک انسانم

 

[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 13:54 ] [ یکی مثل من ]
دوباره بعد از یه غیبت طولانی اومدم که بگم:

اول اینکه نمی دونم چرا خیلی وقته حس و حال وبلاگ نویسی رو از دست دادم. میام به وبلاگ ها سر میزنم اما حوصله آپ کردن ندارم.

دوم اینکه دوباره کارهای عقب افتاده و دوباره ذهنی آشفته

سوم اینکه یک سفر چند روزه ی به یاد ماندنی رو پشت سر گذاشتیم. یک سفر ۶نفره به جزیره کیش که واقعا به من خوش گذشت.

[ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 14:29 ] [ یکی مثل من ]
صبح که از خواب بیدار شدم معده ام یه کمی درد میکرد از اونجایی که من گاهی معده درد دارم خیلی جدی نگرفتم و اومدم شرکت. توی راه اولش که ماشین نبود مجبور شدم یه مسافتی رو پیاده بیام و وقتی سوار تاکسی شدم دیگه  از دل درد و حالت تهوع داشت گریه ام میگرفت. با هر جون کندنی بود خودم رو رسوندم شرکت و به جای سلام رفتم توی دستشویی و گلاب به روتون..... و این قضیه ۳ دفعه تکرار شد که مجبور شدم برم دکتر و یه سرم و آمپول بزنم. الان هم حال چندان خوبی ندارم اما ساعت ۳ باید برم ...
[ سه شنبه هفدهم آبان 1390 ] [ 13:18 ] [ یکی مثل من ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

دوستان شرح پريشاني من گوش کنيد داستان غم پنهاني من گوش کنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش کنيد گفت وگوي من و حيراني من گوش کنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کي
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کي
امکانات وب



تبادل لینک